تبليغاتX
چکاوک
چکاوک

 

هر جا ک هیچ درختی را یارای ایستادن نیست، کاج ایستاده است. می ایستد در برابر باد، در برابر سیل و بر سینه ی کویر.می ایستد به یاری ریشه هایش که در دل کویر رخنه کرده و بی شرمانه عصاره ی جان صاحبخانه را می مکد. دل پاک کویر از چنگ ریشه های کاج، زخمی کهنه برداشته که باد و باران نیز از درمان آن ناتوانند. کاج تنها درخت سیاستمدار تاریخ است. اهل سیاست هیچ گاه وجود رقیب را بر نمی تابند. آری کاج نیز اینچنین است. آنگاه که صمغ، بر خاک پای خود می فشاند تا دانه های "خفته در تابوت سرد خاک" را جرأت جوانه زدن نماند. پس کاج فتح مقتدرانه ی خاک کویر را جشن می گیرد و گنج گرانقدر خاک، یعنی آب را می مکد، ریشه می گستراند و دریغ از ذره ای حاصل... 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت   توسط جعفر عربیان   | 

از فراز به فرود

صبح روز جمعه در دامنه های درکه قدم می زنم. صدای پرده های کمانچه در کوه با صدای آب ترکیب زیبایی را از هنر وطبیعت  ساخته است. انگار یک طرف موتزارت موسیقی طبیعتش را می نوازد و طرف دیگر مرحوم علی لصغر بهاری آرشه بر سیم ساز کهن می کشد. صدای کمانچه را دنبال می کنم. به پیرمردی می رسم گوژ پشت که روی تکه سنگی نشسته و آرشه بر دست و کمانچه بر زانو دارد. کت و شلواری چارخانه و چرکین پوشیده و چین و چروک صورتش خبر از سر درونش می دهد. کنارش می نشینم. متن زیر حاصل گفتگوی کوتاه من با اوست:

-هر وقت به اینجا می آیم اینجا نشسته ای و ساز می زنی، این کسب و کار شماست یا اینکه بخاطر دلت می زنی؟  البته که بخاط دلم می زنم.

-پس در آمدت از جای دیگر است؟  نه اینطور نیست. راستش بعضی وقتها صاحب قهوه خانه ی روبرو کمی پول به من می دهد به شرط اینکه جلوی قهوه خانه اش ساز بزنم. مردم هم گاهی اوقات خرده پولی جلوی من می گذارند که با اونها حد اقل گرسنه نمی مانم. ولی بیشتر مردم صدای سازم را تا زمانی دوست دارند که مفت باشد.

-چه مدت است که اینجا می آیی و ساز می زنی؟  بیش از 20 سال.

-قبل از آن چه می کردی؟ زمانی که هنوز انقلاب نشده بود ما برای خودمان برو بیایی داشتیم. هر جا می رفتیم سازمان ، خودمان و هنرکان عزیز بود. چه در عروسی، چه بزم، چه شب نشینی و چه جشن همیشه جایمان  بالای مجلس بود و آقا و استاد صدایمان می کردند، ولی بعد از انقلاب دیگر هیچ جا جای ما نبود و اسممان هم شد مطرب و عیاش.

-فکر می کنی چرا در زمانی کوتاه شرایط اینقدر برایت تغییر کرد؟ بعد از انقلاب، مردم  ما را به چشم طرفداران شاه نگاه می کردند و بدتر از آن اینکه فتواهای علما هم ساز را حرام می کردند. بد بختانه مردم هم همه چیز را فراموش کردند. درست به یاد دارم که قبل از انقلاب ، صبح روز اول عید نوروز به در خانه های مردو می رفتم و برایشان ساز می زدم و عیدی می گرفتم. انقلاب که شد باز هم مثل سالهای قبل می خواستم صبح عید به در خانه ها بروم. در اولین خانه ای را که زدم ، وقتی صاحبش آمد بیرون بدون زدن هیچ حرفی یک کشیده ی محکم زد توی صورتم. سازم را گرفت و شکست. حتی حرمت سن مرا هم نگه نداشت.

-بعد از آن ماجرا بود که دیگر برای مردم ساز نزدی؟  درست از همان زمان بود. سازم که شکست دلم هم شکست. بعد از آن چند سالی را با فروختن مال و منال پدری و جاهاز زن و ارث فرزند گذراندیم ولی همه تمام شد دیگر آهی در بساط نداشتم. یکی ازهمسایه ها می گفت بیا برویم کمیته ی امداد ثبت نام کن، وضعت از این که هست بهتر می شود. در جوابش یه بیت با آواز برایش خواندم که دیگر رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد: "چو حافظ در قناعت کوش و از دونی دون بگذر / که یک جو منت دونان به صد من زر نمی ارزد"

از آن به بعد بود که دوباره سازم را ساختم وبه روزی که می بینی دچار شدم.

- آهنگهایی را که این روزها مردم گوش می دهند شنیده ای؟ بله . خیلی زیاد. هر کسی در کوه یک موبایل دستش گرفته و برای خودش آهنگ گوش می دهد . ما هم از این توفیق اجباری بی نصیب نمی مانیم.

-به نظرت این آهنگها با تصنیفهای شما چه فرقی دارند؟ (لبخند تلخی می زند)هه... چه فرقی ندارد! ما بیمار نرگس مست یار بودیم و اینها بیمار پول و پست و دودند. ما برای خواندن از دلمان جواز می گرفتیم ولی اینها از دولت جواز می گیرند. خلاصه اینکه این کجا و آن کجا...

پیرمرد گویا خسته بود. در فکر فرو رفت و سکوت کرد. احساس کردم حرف جدیدی برای گفتن دارد. سکوت کردم تا بیشتر بشنوم ولی او به من نگاه مهربانی کرد و گفت:"دیگر نپرس". کمانچه اش را برداشت و درمایه ی اصفهان خواند:

یاری اندر کس نمی بینم یاران را جه شد  

 دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخواست   

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد...


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت   توسط جعفر عربیان   | 

مطلب زیر را قبل از سفر چند روز پیش خود به شیراز نوشته ام.

 

بی شک اگر بخواهیم شیراز را با وسعت جغرافیایی ، جمعیت ، موقعیت و از این قبیل کلمات توصیف کنیم ره به خطا رفته ایم.چرا که آب و خاک و هوای شیراز از جنس دیگری است. خاک شیراز ، خاک ره یار است و غبار روی دلدار. خاک ره یارانی است که گفته اند ز خاک بیشتر اند اهل عشقشان ولی ما زخاک کمتریم. خاک شیراز از عطف دامن نگار ، بوی مشک ختن دارد. از چشمه های شبراز می عشق و آب دیده ی سعدی و خون دل حافظ می جوشد. از جویهایش آب زندگانی جاری است. درهوای شیراز، نسیم ، نسیم وصل و باد ، باد صباست. شهر شاهدانی است که " دل عارفان ربودند و قرار پارسایان" و نر گسان مستی که هزاران بیمار دارند.و شاید نرگس جادوی نگار بود که مغولان بی صفت را نیز رام خود ساخت تا گزندی به ملک سخن نرسانند. آری به راستی که شیراز ملک سخن و سخنوران است. ملکی است که زبان شیرین  حافظ و دل دردمند سعدی در دل دارد. بوستانهای شیراز از زاغ و زغن منزه است و هر چه هست ، بلبل و شاخ گل و ارغوان و سمن است. سعدی از عطر خوش بوستانهای شیراز دامنش از دست برفت " وز باغ دلش بوی گل یار بر آمد".

 

چو به شیراز می روی "بوسه زن بر لب آن قصر بلند" و بر سر تربت حافظ ، چنگ و نی بزن و همت خواه چرا که زیارتگه رندان جهان است آنجا. چو به شیراز میروی دیدگان باز کن ، چرا که سعدی گفت:

دیده را فایده آن است که دلبر بیند  

ور نبیند چه بود فایده بینایی را

ای حافظ! ما لحظه شماری می کنیم تا بر آستانت "دست افشان غرل خوانیم و پا کوبان سراندازیم". تو شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای ،"بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم". چو به شیراز می روی از عشق بگو که از صدای سخن عشق خوشتر نیست. سعدیا! گفتم از حدیث عشقت بنویسم که تو آن را به آب  دیده ی خونین نوشته ای ولی تمی توانم چرا که "حدیث عشق  به طومار در نمی گنجد". پس سخن کوتاه کنم و خلاصه بگویم که ما مشتاقیم  و "به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی".

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت   توسط جعفر عربیان   | 

این جلسه با مقدمه ای از استاد فاضلی در مورد موسیقی به شرح زیر آغاز شد:

موسیقی امروزه مهمترین مولفه ی هنری است. برای این ادعا می توان دلایل زیر را مطرح کرد:

1-همه ی ما در معرض موسیقی هستیم(از طریق ویدئو ، تلویزیون ، ماهواره ، رادیو و...) و بالاترین و همگانی ترین هنر جهان امروز موسیقی است.

2-موسیقی دارای کارکردهای گسترده است بطوری ک تمام تجربه ی زندگی روز مره ی ما متاثر از موسیقی است.

3-موسیقی نه تنها بیان تجربه ی ما ار=ز زندگی است بلکه شکل دهنده ی هویتهای ماست.

4-امروزه موسیقی ف خود به عنوان یک کالای تجاری مطرح شده است و اقتصاد موسیقی شکل گرفته است.

 

در واقع میتوان گفت موسیقی خود فرایند ساختن پیامهاست و خود لذت و هویتهای ماست.

جوانان نیز  بوسیله ی موسیقی عامه پسند خودشان را از نسلهای پیشین متمایز می کنند.

 

پس از مقدمه ی استاد فاضلی ، آقای بصیری –کارشناس ارشد فلسفه ی هنر- سخنانی را در مورد موسیقی سنتی ایران گفت.  مطالب ایشان بسیار کامل و پر مایه بود و آشکار بود که وی در زمینه ی موسیقی سنتی ایران بسیار مطالعه داشته و کار کرده است. جا دارد از استاد به خاطر دعوت از چنین فردی تشکر کنیم ولی در خلال صحبتها ی  اقای بصیری گاهی استاد توضیحاتی می داد که به نظر من نوعی ناپختگی و بی اطلاعی در آن مشاهده می شد.مثلا  در جایی استاد ، خواننده سنتی مثل دلکش را خواننده ی پاپ دانستند که به هیچ وجه اینطور نیست. درست است که بعضی آثار دلکش متفاوت از آثار دیگر خوانندگان سنتی است وبه  نوعی عامه پسندتر است ولی به هیچ وجه در زمره ی اثار پاپ قرار نمیگیرد. موسیقی پاپ دارای اصول و ساختاری کاملا متفاوت از موسیقی سنتی است. موسیقی سنتی در چارچوب ردیفها و دستگاهای مشخص اجرا میشود ولی موسیقی پاپ چنین چارچوبی را به خود نمی پذیرد. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت   توسط جعفر عربیان   |