در این مدت که مطلب جدیدی روی وبلاگ نگذاشتم مسافرت بودم. یک مسافرت دو هفته ای به غرب و شمال غرب کشور. مسافرتی که از همدان و ملایر شروع شد و از سنندج-دیواندره-سقز-بانه-سردشت و مهاباد گذشت و سپس به ارومیه و تبریز رسید و بعد از راه زنجان و قزوین و تهران به کاشان و اران و بیدگل باز گشت. گفتنی از سفر بسیار هست ولی فرصت کم و به قولی "دارم سخنها گفتنی کو فرصتی تا گویمت".
اما آنچه از همه چیز گفتنی تر مینماید زیبایی کشورمان است. به قول محمد علی اینانلو ایران جهانیست در یک مرز...
در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پا فِتَد آن دلی که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو همه جهان نیرزد
ای ایران ایران
دور از دامان پاکت دست دگران بد گهران
ای عشق سوزان
ای شیرین ترین رویای من تو بمان در دل و جان
ای ایران ایران
گلزار سبزت دور از تاراج خزان جور زمان
ای مهر رخشان
ای روشنگر دنیای من به جهان تو بمان
سبزی سر چمن سرخی خون من سپیدی طلوع سحر
به پرچمت نشسته

امروز برای بار دوم فیلم تاریخی اسپارتاکوس((spartacus را دیدم. موضوع فیلم، گلادیاتوری بنام اسپارتاکوس است که پس از فرار از چنگ رومیان، لشکری از بردگان تشکیل می دهد و با آرمان آزادی به جنگ سپاه روم می رود. این فیلم تاریخ را به زیبایی به تصویر می کشد تا آنجا که آزادگی و رادمردی اسپارتاکوس در ذهن مخاطب حک می گردد. همچنین در چند نقطه از فیلم به امپراطوری قدرتمند ایران نیز اشاره می شود. بطور کلی می توان این فیلم را روایتی زیبا و جذاب از آزادگی یک قهرمان رمی نامید. اما نکته اینجاست که آیا این قهرمانان در فرهنگ ما نیز وجود دارند یا خیر؟
بی شک اگر ذره ای تامل کنیم نه یک قهرمان بلکه دهها قهرمان از این نوع در تاریخ پر فراز و نشیب این کهن بوم می یابیم. قیام کاوه آهنگر، مردانگی پوریای ولی، پهلوانی رستم، عشق فرهاد و... که هر کدام به نوبه خود گوشه ای از فرهنگ غنی ایران زمین را روایت می کنند. حال با وجود این همه قهرمان و اسطوره متاسفانه تلاشی برای شناساندن آنان به جهان صورت نگرفته است. در دنیای تصویری و رسانه ای کنونی، دیگر مکتوبات قدیمی نمی توانند ابزار مناسبی برای انتقال و شناساندن فرهنگ باشند زیرا سینما با ظرفیتهای خود در روایت تاریخ توانسته است جایگزین بحقی برای تاریخ مکتوب باشد. بدون شک زمانی خواهیم توانست افتخارات و افسانه های خود را جهانی کنیم که از این ظرفیتها بهره کافی بریم چرا که اگر ذره ای سهل انگاری شود نه تنها خود را نخواهیم شناساند بلکه دیگران ضمن تحریف تاریخ، ما را آنگونه که خود می خواهند معرفی خواهند کرد. برای نمونه می توان به تلاش کشور قطر جهت ساخت فیلمی که در آن مولانا شاعری ترک معرفی می شود اشاره کرد. و یا فیلمهایی که کارگردانان اروپایی در ستایش سلحشوری های رومیان در جنگهای ایران و روم ساخته اند که در آنها ایرانیان قومی وحشی و سرداران آنان نیز خونخوار و بی فرهنگ نشان داده شده اند.
به امید روزی که تفکرات قالبی و ایدئولوژی سد راه فرهنگ نباشد و این گنجینه غنی یعنی تاریخ و فرهنگ ایران جهانی گردد.

دو ماهی است که قطعی های هر روزه برق تبدیل به معضلی بزرگ و فراگیر شده است. در شهرهای کویری مثل آران و بیدگل ما که دمای هوای آن گاهی به 50 درجه می رسد،قطع برق در تابستان مساوی است با استهلاک مضاعف روح و جسم مردم و یا به عبارت دیگر اضمحلال تدریجی! برای خود من که حدود سه هفته است که به اینجا امده ام خاموشی ها نتیجه ای جز آرزوی بازگشت به تهران باقی نگذاشته است. اما دیشب قطع برق برای اولین بار خاطره انگیز شد.
دیشب برق که قطع شد رفتم توی حیاط. هیچ نوری از هیچ چراغی به چشم نمی خورد مگر روشنی قرص ماه که چراغ آسمان زیبای دیشب بود. آسمانی پاک و زلال مثل آب چشمه ی فین کاشان. نگاهم را از ان همه زیبایی بر نداشتم و روی تخت وسط حیاط دراز کشیدم. چشمم به آسمان بود و ذهنم درگیر ترانه ی بی نظیر "شب مهتاب" با صدای سیمین غانم. ترانه ای که در شبهای مهتابی بسیار شنیدنی است:
من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتای بی تابی میخوام
من میخوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به یک حباب بدم
سیبی از شاخه ی حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زاره دل من
مثل یک عطر گل اقاقیا
دلم آواز می کنه بیا بیا
تو می ری پشت علفها گم میشی
من می مونم و گل اقاقیا...






