دو ماهی است که قطعی های هر روزه برق تبدیل به معضلی بزرگ و فراگیر شده است. در شهرهای کویری مثل آران و بیدگل ما که دمای هوای آن گاهی به 50 درجه می رسد،قطع برق در تابستان مساوی است با استهلاک مضاعف روح و جسم مردم و یا به عبارت دیگر اضمحلال تدریجی! برای خود من که حدود سه هفته است که به اینجا امده ام خاموشی ها نتیجه ای جز آرزوی بازگشت به تهران باقی نگذاشته است. اما دیشب قطع برق برای اولین بار خاطره انگیز شد.
دیشب برق که قطع شد رفتم توی حیاط. هیچ نوری از هیچ چراغی به چشم نمی خورد مگر روشنی قرص ماه که چراغ آسمان زیبای دیشب بود. آسمانی پاک و زلال مثل آب چشمه ی فین کاشان. نگاهم را از ان همه زیبایی بر نداشتم و روی تخت وسط حیاط دراز کشیدم. چشمم به آسمان بود و ذهنم درگیر ترانه ی بی نظیر "شب مهتاب" با صدای سیمین غانم. ترانه ای که در شبهای مهتابی بسیار شنیدنی است:
من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتای بی تابی میخوام
من میخوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به یک حباب بدم
سیبی از شاخه ی حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زاره دل من
مثل یک عطر گل اقاقیا
دلم آواز می کنه بیا بیا
تو می ری پشت علفها گم میشی
من می مونم و گل اقاقیا...






